تبليغاتX
محسن صالحی مبارکه
روزانه هرچه که ردپایش روی ذهنم بماند
همیشه این سوال در ذهنم بود که چرا اون پیرمرد هیچگاه سوار بر دوچرخه اش نمی شد و فقط به شکل پیاده و دوچرخه به دست همه جا می رفت تا این که اون روز در تعمیر گاه دوچرخه  بودم که اومد و گفت لطفاٌ لاستیکهای عصای مرا باد کنید!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 18:17  توسط محسن صالحی   | 

طبق آمارهاي به دست آمده اگر فقط 100 نفر در جهان زندگي مي كردند يعني اگر مي توانستيم طبيعت جهان را به اندازه يك دهكده 100 نفري فشرده كنيم به طوري كه تمام نژادهاي بشر به همان نسبت باقي بمانند نتايج زير به دست مي آيند :

از اين 100 نفر : 57 نفر آسيايي، 21 نفر اروپايي، 14 نفر از دنيايي غرب و 8 نفر آفريقايي اند.
از اين 100 نفر 52 نفر زن و 48 نفر مرد هستند. 70 نفر از نژاد غير سفيد و تنها 30 نفر سفيد پوستند.
6 نفر صاحب 59 درصد ثروت جهان بوده كه هر 6 نفر اهل آمريكا هستند.
80 نفر در خانه هاي زير استاندارد زندگي مي كنند.
70 نفر قادر به خواندن نخواهند بود.
50نفر از فقر و سوء تغذيه رنج مي برند.
1 نفر در آستانه مرگ مي باشد.
1 نفر تحصيلات دانشگاهي خواهد داشت و تنها يك نفر صاحب كامپيوتر است.

منبع:  وبلاگ http://m-mirzadeh.blogfa.com/cat-1.aspx

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1390ساعت 20:29  توسط محسن صالحی   | 

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 2:24  توسط محسن صالحی   | 

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 3:1  توسط محسن صالحی   | 

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد

شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعله ی مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد

شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها  ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگر روشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت

شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد

ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس

 شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد 

  نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود

هر يک از ما در اين صورت مي توانيم اميد،ايمان،آرامش و عشق را در  خود زنده نگه داريم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 تیر1389ساعت 2:31  توسط محسن صالحی   |